بدون دسته بندیسیاست

علم سیاست چیست؟

علوم سیاسی، مطالعه سیستماتیک حکمرانی با استفاده از روش‌های تحلیل تجربی و عموماً علمی. همانطور که به طور سنتی تعریف و مطالعه می شود، علوم سیاسی به بررسی دولت و ارگان ها و نهادهای آن می پردازد. با این حال، رشته معاصر به طور قابل توجهی گسترده تر از این است، و شامل مطالعات همه عوامل اجتماعی، فرهنگی، و روانی است که به صورت متقابل بر عملکرد دولت و بدنه سیاست تأثیر می گذارد.

اگرچه علوم سیاسی به شدت از سایر علوم اجتماعی وام گرفته است، اما با تمرکز بر قدرت – که به عنوان توانایی یک بازیگر سیاسی برای وادار کردن بازیگر دیگر به انجام آنچه می خواهد – در سطوح بین المللی، ملی و محلی از آنها متمایز می شود. علوم سیاسی عموماً به صورت مفرد استفاده می شود، اما در فرانسوی و اسپانیایی از جمع (به ترتیب Sciences politiques و ciencias políticas) استفاده می شود که شاید بازتابی از ماهیت التقاطی این رشته باشد.

فروشگاه موج کوه

اگرچه علوم سیاسی به طور قابل توجهی با فلسفه سیاسی همپوشانی دارد، اما این دو حوزه متمایز هستند. فلسفه سیاسی اساساً به ایده‌ها و ارزش‌های سیاسی مانند حقوق، عدالت، آزادی، و تعهدات سیاسی (خواه مردم باید از اقتدار سیاسی اطاعت کنند یا نباید) مربوط می‌شود. در رویکرد خود هنجاری است (یعنی به آنچه باید باشد توجه دارد تا آنچه هست) و در روش خود عقلانی است. در مقابل، علوم سیاسی نهادها و رفتار را مطالعه می کند، توصیفی را بر هنجاری ترجیح می دهد، و نظریه هایی را توسعه می دهد یا بر اساس مشاهدات تجربی نتیجه گیری می کند، که در صورت امکان به صورت کمی بیان می شود.

اگرچه علوم سیاسی، مانند همه علوم مدرن، شامل بررسی تجربی است، اما عموماً اندازه گیری ها و پیش بینی های دقیقی تولید نمی کند. این امر برخی از محققان را به این پرسش واداشته است که آیا می توان این رشته را به طور دقیق به عنوان یک علم توصیف کرد؟ با این حال، اگر اصطلاح علم برای هر مجموعه ای از دانش سازمان یافته به طور سیستماتیک بر اساس حقایق به دست آمده توسط روش های تجربی و با اندازه گیری به اندازه ای که مطالب اجازه می دهد، اطلاق شود، آنگاه علوم سیاسی مانند سایر علوم اجتماعی یک علم است. در دهه 1960، مورخ آمریکایی علم، توماس اس. کوهن، استدلال کرد که علوم سیاسی “پیش پارادایم” است، و هنوز پارادایم های تحقیقاتی اساسی، مانند جدول تناوبی که شیمی را تعریف می کند، در آن توسعه نیافته است. این احتمال وجود دارد که علوم سیاسی هرگز یک پارادایم یا نظریه واحد و جهانی را توسعه ندهد.

زمینه ها و زمینه های فرعی علم سیاست

سیستم های دانشگاهی جدید علم سیاست را به زمینه های مختلف تقسیم کرده اند که شامل زمینه های فرعی گوناگون می گردد:

  • سیاست داخلی عموماً رایج ترین رشته تحصیلی است. زیرشاخه های آن شامل افکار عمومی، انتخابات، دولت ملی و دولت ایالتی، محلی یا منطقه ای است.
  • سیاست تطبیقی ​​بر سیاست درون کشورها (اغلب در مناطق جهانی گروه بندی می شود) تمرکز دارد و شباهت ها و تفاوت های بین کشورها را تحلیل می کند.
  • روابط بین‌الملل روابط و تعاملات سیاسی بین کشورها از جمله علل جنگ، شکل‌گیری سیاست خارجی، اقتصاد سیاسی بین‌الملل و ساختارهایی است که گزینه‌های سیاسی در دسترس دولت‌ها را افزایش یا کاهش می‌دهند. روابط بین الملل به عنوان یک دپارتمان جداگانه در برخی از دانشگاه ها سازماندهی شده است.
  • نظریه سیاسی شامل فلسفه سیاسی کلاسیک و دیدگاه های نظری معاصر (مانند ساخت گرایی، نظریه انتقادی و پست مدرنیسم) است.
  • مدیریت دولتی نقش بوروکراسی را مطالعه می کند. این زمینه بیشتر به سمت کاربردهای عملی در علوم سیاسی است و اغلب به عنوان یک بخش جداگانه سازماندهی می شود که دانشجویان را برای مشاغل در خدمات دولتی آماده می کند.
  • حقوق عمومی قوانین اساسی، سیستم های حقوقی، حقوق مدنی، و عدالت کیفری را مطالعه می کند (اکنون به طور فزاینده ای رشته خود را به خود اختصاص می دهد).
  • سیاست عمومی تصویب و اجرای انواع سیاست های دولت، به ویژه سیاست های مربوط به حقوق مدنی، دفاع، بهداشت، آموزش، رشد اقتصادی، نوسازی شهری، توسعه منطقه ای و حفاظت از محیط زیست را بررسی می کند.

نظریه سیاسی

نظریه سیاسی عمدتاً به مبانی جامعه و نهادهای سیاسی می پردازد. بر سرشت انسان و اهداف اخلاقی انجمن سیاسی تمرکز دارد. برای روشن شدن این مفاهیم، نظریه پردازان سیاسی از نوشته های سیاسی ماندگار از یونان باستان تا امروز و از نوشته های مختلف فیلسوفان اخلاق استفاده می کنند. نظریه سیاسی همچنین بر تحقیقات تجربی در مورد نحوه عملکرد نهادهای سیاسی در عمل متمرکز است. در اینجا نظریه پردازان سیاسی، باورهای مربوط به زندگی سیاسی را که در نوشته های مهم سیاسی یافت می شود، در پرتو رفتارهای انسانی مستمر مورد بررسی مجدد قرار می دهند. در هر صورت، نظریه سیاسی در پی تعمیق تفکر سیاسی و تشویق شهروندان به کنش سیاسی مسئولانه و خلاقانه است.

ریشه های تاریخی علم سیاست

دوران باستان

تحلیل‌های سیاست در فرهنگ‌های باستانی در آثار متفکران مختلف، از جمله کنفوسیوس (۵۵۱–۴۷۹ پیش از میلاد) در چین و کاوتیلیا (شکوفایی ۳۰۰ قبل از میلاد) در هند ظاهر شد. نوشته های مورخ ابن خلدون (1332-1406) در شمال آفریقا بر مطالعه سیاست در جهان عرب زبان تأثیر زیادی گذاشته است. اما کامل ترین توضیح سیاست در غرب بوده است. برخی افلاطون (428/427-348/347 ) را پایه گذار واقعی علم سیاست می دانند.

شاگردان ارسطو توصیفی از 158 شهر-دولت یونانی را گردآوری کردند که ارسطو از آنها برای تدوین گونه‌شناسی ششگانه معروف خود از نظام‌های سیاسی استفاده کرد. او نظام‌های سیاسی را بر اساس تعداد افراد حاکم (یک، اندک یا افراد زیاد) و مشروع بودن (حاکمانی که به نفع همگان حکومت می‌کنند) یا فاسد (حکامی که به نفع خود حکومت می‌کنند) متمایز می‌کرد. نظام‌های مشروع شامل سلطنت (حکومت یک نفر)، اشراف (حکومت عده‌ای معدود)، و سیاست (حکومت تعداد زیادی) بود، در حالی که اشکال فاسد مربوطه عبارت بودند از استبداد، الیگارشی و دموکراسی. ارسطو دموکراسی را بدترین شکل حکومت می دانست، اگرچه در طبقه بندی او به معنای حکومت اوباش بود. بهترین شکل حکومت، یعنی حکومت، از نظر معاصر، شبیه یک دموکراسی کارآمد و باثبات بود. ارسطو پیشاپیش متذکر شد که اگر طبقه متوسط ​​بزرگ باشد، یک دولت بهترین عملکرد را دارد، نکته ای که توسط یافته های تجربی مدرن تأیید شده است. طبقه بندی ارسطو برای قرن ها دوام آورد و هنوز هم در درک نظام های سیاسی مفید است.

افلاطون و ارسطو بر کامل کردن پولیس (دولت-شهر)، یک نهاد سیاسی کوچک، که برای یونانیان به معنای جامعه و نظام سیاسی بود، تمرکز کردند. فتح جهان مدیترانه و فراتر از آن توسط شاگرد ارسطو، اسکندر مقدونی (336-323 ق. م.) و پس از مرگ او، تقسیم امپراتوری او بین ژنرال هایش، اشکال سیاسی بزرگ جدیدی را به همراه داشت که در آن جامعه و نظام سیاسی نمایان شد. به عنوان نهادهای جداگانه این تغییر مستلزم درک جدیدی از سیاست بود. متفکران هلنیستی، به ویژه رواقیون، وجود یک قانون طبیعی را تأیید کردند که برای همه انسان ها به طور یکسان اعمال می شود. این ایده پایه و اساس قانون گرایی رومی و مفاهیم مسیحی برابری شد.

متفکران اولیه مسیحی، مانند سنت آگوستین (354-430)، بر وفاداری دوگانه مسیحیان به خدا و حاکمان زمانی تأکید کردند، با این مفهوم واضح که «شهر آسمانی» از شهر زمینی مهم‌تر و بادوام‌تر است. با این امر، تحقیر اخروی از سیاست به وجود آمد. دانش ارسطو به مدت هشت قرن در اروپا از بین رفت، اما توسط فیلسوفان عرب مانند فارابی حفظ شد. ترجمه های ارسطو در اسپانیا در زمان مورها پس از حدود سال 1200 اندیشه اروپایی را احیا کرد. سنت توماس آکویناس (1224/25-1274) سیاست ارسطو را مسیحی کرد تا به آن هدف اخلاقی بدهد. آکویناس این ایده را از ارسطو گرفت که انسان ها هم عقلانی هستند و هم اجتماعی، حالت ها به طور طبیعی رخ می دهند و دولت می تواند انسان ها را از نظر روحی بهبود بخشد. بنابراین، آکویناس طرفدار سلطنت بود، اما استبداد را تحقیر می‌کرد و استدلال می‌کرد که اقتدار پادشاهی باید توسط قانون محدود شود و برای منافع عمومی استفاده شود. شاعر و فیلسوف ایتالیایی دانته (1265-1321) در De monarchia (حدود 1313؛ در مورد سلطنت) برای یک حکومت جهانی واحد بحث کرد. در همان زمان، فیلسوف مارسیلیوس پادوآ (حدود 1280-حدود 1343)، در Defensor Pacis (1324؛ «مدافع صلح»)، سکولاریزاسیون را با برتری دادن دولت بر کلیسا به عنوان مبدع قوانین معرفی کرد. برای این، و همچنین برای پیشنهاد انتخاب قانونگذاران، مارسیلیوس به عنوان یک مدرن کننده مهم رتبه بندی می شود.

تحولات اولیه مدرن

اولین دانشمند علوم سیاسی مدرن، نویسنده ایتالیایی نیکولو ماکیاولی (1469-1527) بود. اثر بدنام او شهریار(1531)، رساله‌ای که در اصل به فرمانروای فلورانس، لورنزو دی پیرو مدیچی تقدیم شده بود، توصیه‌های غیراخلاقی را به شاهزادگان واقعی و بالقوه در مورد بهترین ابزار برای کسب و حفظ قدرت سیاسی ارائه کرد. فلسفه سیاسی ماکیاولی، که سکولاریزاسیون سیاست آغاز شده توسط مارسیلیوس را تکمیل کرد، به جای دین مبتنی بر عقل بود. ماکیاولی که یک میهن‌پرست ایتالیایی اولیه بود، معتقد بود که ایتالیا می‌تواند یکپارچه شود و اشغالگران خارجی آن تنها توسط شاهزادگان بی‌رحم و تک‌فکری که هر گونه محدودیت اخلاقی در قدرت خود را رد می‌کنند، می‌تواند بیرون راند. ماکیاولی ایده مدرن قدرت – چگونگی به دست آوردن و نحوه استفاده از آن – را به عنوان محور سیاست معرفی کرد، دیدگاهی که “واقع گرایان” روابط بین الملل امروزی، نظریه پردازان انتخاب عقلانی و دیگران مشترک هستند. بنابراین می توان ماکیاولی را در کنار ارسطو به عنوان بنیانگذار علوم سیاسی رتبه بندی کرد.

فیلسوف انگلیسی توماس هابز (1588-1679) نیز قدرت را در مرکز تحلیل سیاسی خود قرار داد. هابز بدون اشاره به خدای قادر مطلق، چگونگی انسان ها، که دارای حق طبیعی برای حفظ خود هستند، اما در یک وضعیت طبیعی آنارشیک زندگی می کنند، ترس از مرگ خشونت آمیز برای تشکیل جامعه مدنی و تسلیم شدن به یک مرجع مستقل (یک پادشاه) برای تضمین صلح و امنیت خود از طریق قرارداد اجتماعی – توافقی واقعی یا فرضی بین شهروندان و حاکمان آنها که حقوق و وظایف هر یک را مشخص می کند، تشریح کرد. فیلسوف انگلیسی جان لاک (1632-1704)، که همچنین شاهد آشفتگی جنگ داخلی انگلیس – انقلاب شکوهمند (1688-1689) بود – در دو رساله تأثیرگذار خود در مورد دولت مدنی (1690) استدلال کرد که مردم از طریق یک قرارداد اجتماعی دولت را تشکیل می دهند. وی همچنین تاکید کرد که هر دولتی که نتواند حقوق طبیعی شهروندان خود را تامین کند ممکن است سرنگون شود. نظرات لاک نیروی قدرتمندی در زندگی فکری آمریکای استعماری قرن هجدهم بود و اساس فلسفی اعلامیه استقلال آمریکا (1776) را تشکیل داد، که بسیاری از تهیه کنندگان آن، به ویژه توماس جفرسون (1743-1826)، به خوبی با لاک آشنا بودند.

اگر هابز محافظه کار «قراردادگرایان» و لاک لیبرال بود، پس فیلسوف فرانسوی ژان ژاک روسو (78-1712) رادیکال بود. قرارداد اجتماعی روسو (1762) جامعه مدنی را می سازد که در آن اراده های مجزای افراد با هم ترکیب می شوند تا به عنوان «اراده عمومی» (volonté générale) جمعی که بر اراده های فردی غلبه می کند، حکومت کنند و «انسان را مجبور به آزاد شدن می کند». دیدگاه رادیکال روسو مورد استقبال انقلابیون فرانسوی و بعداً توتالیترها قرار گرفت که بسیاری از درس های فلسفی او را تحریف کردند.

مونتسکیو (1689-1755)، فیلسوف عملگراتر فرانسوی، با «روح قوانین» (1748) به سیاست تطبیقی مدرن کمک کرد. اقامت مونتسکیو در انگلستان او را متقاعد کرد که آزادی های انگلیسی بر اساس تفکیک و توازن قوا بین پارلمان و سلطنت است، اصلی که بعدها توسط تدوین کنندگان قانون اساسی ایالات متحده پذیرفته شد. مونتسکیو همچنین تحلیلی بدیع از حکومت ارائه کرد که به هر شکل از حکومت یک اصل متحرک اختصاص داد – برای مثال، جمهوری‌ها بر اساس فضیلت، سلطنت‌ها بر افتخار، و استبداد بر اساس ترس است. تحلیل مونتسکیو به این نتیجه رسید که شکل حکومت یک کشور نه بر اساس منبع قدرت سیاسی، بلکه بر اساس نحوه اجرای سیاست های عمومی توسط دولت تعیین می شود.

اقتصاددان و فیلسوف اسکاتلندی آدام اسمیت (90-1723) بنیانگذار لیبرالیسم اقتصادی کلاسیک در نظر گرفته می شود. او در تحقیقی درباره ماهیت و علل ثروت ملل (1776)، استدلال کرد که نقش دولت باید در درجه اول به اجرای قراردادها در بازار آزاد محدود شود. در مقابل، محافظه‌کاری کلاسیک ادموند برک، نماینده پارلمان انگلیس (1729-1797) معتقد بود که ارزش‌ها و نهادهای تثبیت‌شده عناصر اساسی همه جوامع هستند و انقلاب‌هایی که به دنبال نابودی چنین ارزش‌هایی بودند (مثلاً انقلاب فرانسه) مردم را به انگیزه‌های غیرمنطقی سوق داد. و به استبداد بنابراین، برک بینش روانشناختی یا فرهنگی مهمی را معرفی کرد: اینکه نظام‌های سیاسی موجودات زنده‌ای هستند که در طول قرن‌ها رشد می‌کنند و وابسته به حس مشروعیتی هستند که به تدریج در میان رعایا ایجاد می‌شود.

توسعه اولیه علوم سیاسی نیز تحت تأثیر قانون قرار گرفت. فیلسوف سیاسی فرانسوی ژان بودن (1530-1596) نظریه حاکمیتی را بیان کرد که دولت را به عنوان منبع نهایی قانون در یک قلمرو مشخص می‌نگریست. کار بودین، که در ابتدا در حال توسعه دولت مدرن انجام شد، توجیهی برای مشروعیت دولت های ملی ارائه کرد که تا به امروز به شدت از آن دفاع می شود. بسیاری از دانشمندان علوم سیاسی، به ویژه در روابط بین الملل، مفهوم بودین از حاکمیت را برای بیان مشروعیت و برابری دولت ها مفید می دانند.

ریشه های قرن 19 علوم سیاسی معاصر

ریشه‌های علوم سیاسی یا علم سیاست معاصر عمدتاً به قرن نوزدهم می‌رسد، زمانی که رشد سریع علوم طبیعی شور و شوق را برای ایجاد یک علم اجتماعی جدید برانگیخت. آنتوان-لوئی-کلود، کنت دستوت دی تریسی (1754-1836) که در دهه 1790 اصطلاح ایدئولوژی را برای “علم ایده ها” خود ابداع کرد، آنتوان لوئی کلود کلود بود. جامعه کامل همچنین برای جنبش تجربی، سوسیالیست آرمانگرای فرانسوی هانری دو سن سیمون (1760-1825)، بنیانگذار سوسیالیسم مسیحی، که در سال 1813 پیشنهاد کرد که اخلاق و سیاست می توانند به علوم «مثبت» تبدیل شوند، بود، یعنی رشته هایی که اقتدار آنها نه بر پیش فرض های ذهنی بلکه بر شواهد عینی می تواند باشد. سن سیمون با ریاضیدان و فیلسوف فرانسوی آگوست کنت (1798-1857) که بسیاری آن را بنیانگذار جامعه شناسی می دانند، در انتشار طرح عملیات علمی لازم برای سازماندهی مجدد جامعه (1822)، همکاری کرد. سیاست تبدیل به یک فیزیک اجتماعی می شود و قوانین علمی پیشرفت اجتماعی را کشف می کند. اگرچه «پوزیتیویسم کمتی» با اشتیاقش برای مطالعه علمی جامعه و تأکیدش بر استفاده از نتایج چنین مطالعاتی برای بهبود اجتماعی، هنوز در روانشناسی بسیار زنده است، علوم سیاسی معاصر تنها رگه هایی از خوش بینی کنت را نشان می دهد.

رویکرد علمی به سیاست در طول قرن 19 در امتداد دو خط متمایز توسعه یافت که هنوز این رشته را از هم جدا می کند. در دهه 1830، مورخ و سیاستمدار فرانسوی، الکسیس دو توکویل (1805-1859) دموکراسی را در آمریکا به طرز درخشانی تحلیل کرد و به این نتیجه رسید که این دموکراسی کارآمد است زیرا آمریکایی ها «هنر انجمن» را توسعه داده بودند. تأکید توکویل بر ارزش‌های فرهنگی با دیدگاه‌های نظریه‌پردازان سوسیالیست آلمانی، کارل مارکس (1818-1883) و فردریش انگلس (1820-1895) که نظریه‌ای ماتریالیستی و اقتصادی در مورد دولت را به‌عنوان ابزاری برای تسلط طبقاتی ارائه کردند، به شدت در تضاد بود. به عقیده مارکس و انگلس، ارزش ها و فرهنگ غالب صرفاً منعکس کننده ذائقه و نیازهای نخبگان حاکم است. آنها ادعا کردند که دولت صرفاً «کمیته راهبری بورژوازی» است. آنها با بیان آنچه که آنها قانون علمی تغییرناپذیر تاریخ می دانستند، استدلال کردند که دولت به زودی توسط طبقه کارگر صنعتی (پرولتاریا) سرنگون خواهد شد، که سوسیالیسم، شکلی عادلانه و برابری طلبانه از حکومت را پایه گذاری خواهد کرد.

اولین مدرسه جداگانه علوم سیاسی در سال 1872 در فرانسه به نام École Libre des Sciences Politiques (در حال حاضر Institut d’Études Politiques) تأسیس شد. در سال 1895 مدرسه اقتصاد و علوم سیاسی لندن در انگلستان تأسیس شد و اولین کرسی سیاست در دانشگاه آکسفورد در سال 1912 ایجاد گردید.

اوایل قرن بیستم

تحولات در ایالات متحده

برخی از مهم ترین پیشرفت ها در علوم سیاسی از زمانی که به یک رشته دانشگاهی متمایز تبدیل شد، در ایالات متحده رخ داده است. سیاست از مدت ها قبل در دانشگاه های آمریکا مورد مطالعه قرار گرفته بود، اما معمولاً به عنوان بخشی از برنامه های درسی حقوق، فلسفه یا اقتصاد بودند. علوم سیاسی به عنوان یک رشته مجزا در دانشگاه های ایالات متحده از سال 1880 شروع می شود، زمانی که جان دبلیو بورگس پس از تحصیل در École Libre در پاریس، دانشکده علوم سیاسی را در دانشگاه کلمبیا در شهر نیویورک تأسیس کرد. اگرچه دانشکده های علوم سیاسی پس از سال 1900 به طور نابرابر رشد کردند، اما در دهه 1920 اکثر مؤسسات اصلی بخش های جدیدی را تأسیس کردند که به نام های مختلف علوم سیاسی، دولت یا سیاست نامیده می شدند.

علوم سیاسی در ایالات متحده در ربع آخر قرن نوزدهم تحت تأثیر تجربیات بسیاری از دانشمندانی بود که کار فارغ التحصیلی را در دانشگاه های آلمان انجام داده بودند، جایی که این رشته به عنوان Staatswissenschaft (“علم دولت”) تدریس می شد. این رویکرد به شدت فرمالیستی و نهادی که بر قوانین اساسی متمرکز بود، تا جنگ جهانی دوم بر علوم سیاسی آمریکا تسلط داشت. کار دانشمندان علوم سیاسی آمریکایی نشان دهنده تلاشی برای ایجاد یک رشته خودمختار، جدا از تاریخ، فلسفه اخلاق و اقتصاد سیاسی بود. از جمله دانشمندان جدید وودرو ویلسون (1856-1924)، که در سال 1912 به عنوان رئیس جمهور ایالات متحده انتخاب شد، و فرانک گودنو، استاد حقوق اداری دانشگاه کلمبیا و بعداً رئیس دانشگاه جانز هاپکینز بودند. نوشته آنها نشان دهنده آگاهی از جریان های فکری جدید، مانند نظریه تکامل بود. ویلسون و دیگران با الهام از کار چارلز داروین (1809-1882)، تحولی در علوم سیاسی آمریکا از مطالعه نهادهای ایستا به مطالعه واقعیات اجتماعی، بیشتر در خلق و خوی پوزیتیویستی، کمتر در سنت تحلیلی، و بیشتر به سمت واقع گرایی گرایش دارد.

بنتلی با تأکید بر رفتار و فرآیند، مضامینی را مطرح کرد که بعدها در علوم سیاسی محوریت پیدا کرد. به ویژه، اصرار او بر اینکه «همه جنبش‌های اجتماعی از طریق تعامل گروهی به وجود می‌آیند» ویژگی تعیین‌کننده رویکردهای کثرت‌گرایانه و گروه‌های ذینفع معاصر است.

لطفا به این مطلب امتیاز دهید

دکتر مهدی جباریان

دکتر مهدی جباریان دکتری مدیریت استراتژیک دانشگاه تهران کارشناس ارشد مدیریت بازرگانی دانشگاه علامه طباطبایی کارشناسی مهندسی معماری دانشگاه آزاد اسلامی مشاور و مدرس حوزه استراتژی و مدیریت mahdi.jabarian@ut.ac.ir

نوشته های مشابه

دیدگاهتان را بنویسید

نشانی ایمیل شما منتشر نخواهد شد. بخش‌های موردنیاز علامت‌گذاری شده‌اند *

دکمه بازگشت به بالا
بستن
بستن